خانه  |  فروشگاه  |  مجلات  | کتاب  |  اخبار  |  گزارش ها  |  گفتگوها  |  مقالات

پدیدآورندگان  | محصولات  |  کتاب ریگان  |  جستجو  |  ارسال کارت الکترونیکی

ویژه نامه | حوزه هنری  |  آلبوم عکس  |  آیینه نشر  |  تالار افتخارات  |  درباره ما  |  ارتباط با ما

خانه » مجلات

کاربر: مهمان (خالی)

 

استاد جلال تاج اصفهانی

 

اشاره:




هنر بيار كه باشد جهان جهان هنر
مجوي نام نداري اگر نشان هنر
ز مال و جاه مزن دم كه ارزشي ننهند
به صاحبان زر و سيم صاحبان هنر
هنوز زينت آثار باستاني ما
بود به سينة اين مملكت نشان هنر
هنوز هست در اين كشور كهن باقي
بسي هنرور نامي ز دودمان هنر
هنر بيار كه بيگانگان بنتوانند
متاع خويش فروشند در دكان هنر

اصفهان دورة نوجواني و جواني ما، اصفهان ديگري بود، اصفهان حاج آقا رحيم ارباب، اصفهان شيخ مفيد، اصفهان معلم حبيب‌آبادي، اصفهان الفت، اصفهان عبدالحسين‌خان برازنده، اصفهان تاج.

دنياي ديگري و همه رفتند
نظير خويش بنگذاشتند و بگذشتند
خداي عزوجل جمله را بيامرزاد

الآن كه بنده عرض مي‌كنم، تاج نظير نداشت مربوط به همان‌وقت است كه حسابها بيشتر حساب بود. شايد جوانهاي بيست و چهار، پنج سالة امروز، چيزي جز آنچه مراد من است درك بكنند چون حقيقتش اينكه يك مقداري از عيوب زمانة ما اين شده است كه ما به الفاظ و معاني بي‌اعتنا شده‌ايم. الفاظ و معاني را بي‌اعتبار كرده‌ايم مثلاً وقتي كلمة استاد را به كسي اطلاق مي‌كنيم. در آن وقتي كه جواني و نوجواني ما و روزگار حسابها بود به نظر ما استاد كسي بود كه شاگرداني تربيت كرده باشد، در كار خودش صاحب‌نظر باشد، صاحب‌تأليف باشد، صاحب حرفهاي جديد باشد اما امروز اين‌جور نيست، متأسفانه اين‌جور نيست!
مثلاً در ادبيات الآن فضلا، شعرا، اهل ادب تشريف دارند كسي يا بايد مراتب دانشگاهي جديد را طي كرده باشد يا بايد در حوزه‌ها درس خوانده باشد. بايد عربي بداند، پهلوي بداند، فارسي باستان بداند، اوستايي بداند، علوم بلاغت بداند. تاريخ و تاريخ ادبيات بداند، سالها به تربيت شاگرد مشغول شده باشند تا به او استاد بگويند اما خوب ما بي‌دريغ اين كلمه را بر ديگران ايثار مي‌كنيم. اين است كه متأسفانه حرفها را از اعتبار مي‌اندازيم، سخن را از اعتبار مي‌اندازيم، القاب را از اعتبار مي‌اندازيم.
در آن وقتي كه من از ان سخن مي‌گويم استاد، برازندة مثلاً مرحوم همايي بود. استاد امتحان داشت يعني همايي امتحان داشت. مثلاً مرحوم الفت با اينكه در بعضي مراتب و موارد از همايي هم بالاتر بود اما به ايشان علامه مي‌گفتند، عارف مي‌گفتند و القابي از اين قبيل اما استاد مخصوص او بود.
در مجلسي بوديم، از صاحب‌‌نظري مي‌پرسيدند: «مثلاً فلان خانم بهتر مي‌خواند يا تاج؟ فلان آقا بهتر مي‌خواند يا تاج؟» گفت: «آقا در يك كلمه، دو كلمه با يك رابط فعل به شما عرض مي‌كنم كه در رسم و هندسه موسيقي ايراني و آواز ايراني زير اين آسمان كسي مثل تاج پيدا نشد.» اين را آن دوست مي‌گفت و ما عملاً در مجالس و محافل مي‌ديديم كه واقعاً وقتي دهان باز مي‌كرد، وقتي به سخن مي‌افتاد، نظير نداشت، همه دهانها در مقابل او با همه تواضعي كه داشت و به همه ميدان مي‌داد بسته مي‌شد. اما در آخر كه خودش شروع كرد ديگر همه نطقها كور مي‌شد، همة دهانها بسته مي‌شد. و اين را استاد كسايي كه عمري با تاج همنوازي و همخواني داشته‌اند بهتر از همه مي‌توانند شهادت دهند كه چگونه بود كه تاج نظير نداشت.

غزل آنست كه دل بشنود از حنجر تاج
نغمه آنست كه در پرده كشد شهنازي

به‌مناسبت سيزدهم آذر بايد از فرزند و نور چشم عزيزم آقاي شاهزيدي نهايت سپاس را داشته باشيم كه هر ساله به گرامي‌داشت تاج پرداخته‌اند و ان‌شا‌الله سالهاي بسيار ديگر خواهند پرداخت. اين خود يك تعليم اخلاقي است كه شاگرد نسبت به استاد بايد اين‌گونه حق‌شناس باشد.
من يكي‌يكي يادها و خاطراتي كه با تاج داشتم در ذهنم زنده مي‌شد. آن روزي كه براي اولين دفعه ـ حالا ذكر خيري هم از او بكنيم ـ تاج مرا به خانه شاطر رمضان برد و من به تاج مي‌گفتم آقا من جايي كه دعوت ندارم، قدم نمي‌گذارم و تاج ناراحت شد كه مردي تاج باشد و همة مراتب را بداند، اين‌قدر نبايد با ناپختگي درباره‌اش فكر كني و وقتي رفتيم ديدم چقدر درست رفتيم. ديديم آن طرف شهر يك شاه بي‌تاج و تختي به نام شاطر رمضان ابوطالبي وجود دارد كه هنرمنداني را كه ديگران حاضرند جواهر به پايشان بريزند و آنها را درك بكنند، خودشان با تمام وجود و احساس، به خانة اين شاطر مي‌رفتند. اين چه سحري بود؟ اين چه افسوني بود در كار اين مرد من هنوز هم در عجبم.
به‌‌هر‌حال اگر من بخواهم درباره تاج و خاطرات سي سال معاشرت، در سفر و حضر كه بيشتر هم به شيراز اتفاق مي‌افتاد، چون تاج در آنجا دوستاني داشت و با هم نيز دوست مشتركي داشتيم سخن بگويم، خيلي بايد صحبت كنم و اين مجلس ـ روزهاي كوتاه پاييزي ـ تقاضاي اين‌جور صحبتهاي دور و دراز را ندارد. اما شايد به مناسبت سالهاي معلمي ادبيات بي‌مناسبت نباشد يكي، دو نكته را درباره ارتباط تاج با ادبيات و شعر فارسي عرض كنم:
روزي در يكي از نشستها كه در حضور او داشتيم، غزلي را خواند و بعد يك تكه ضربي را شروع كرد

بر لعل لبت گر متمايل شود اين دل
اميد ندارم كه دگر دل شود اين دل
تا سلسلة زلف تو ديوانه‌پذير است
هرگز نتوان گفت كه عاقل شود اين دل

ما، عمري را در ادبيات صرف كرده بوديم، من اين شعر را نشنيده بودم، نمي‌دانستم از كيست و تاج گفت: «اين شعر از محمدهاشم ميرزاي افسر است.» محمدهاشم ميرزاي افسر كه در پنجاه، شصت سال پيش رئيس و نايب‌رئيس مجلس شوراي ملي، رفيق شبانه‌روزي و يار و انيس و مصاحب هميشگي تيمور‌تاش بوده از لحاظ سياسي خيلي مطرح بود اما از لحاظ شعر و شاعري (آن هم كسي مثل تاج شعر او را انتخاب كند)، اين‌طور مطرح نبود. تا ديوان افسر چاپ شد و من ديدم اگر بخواهي يك شعر با‌حال با حركت با‌احساس از اين ديوان انتخاب كني همين است. اين دقتش در خواندن بود، در شعر درست خواندن، شعر لطيف خواندن و از برخواندن. من نمي‌دانم اين منبع به كجا به كدام سرچشمة لايزال اتصال داشت كه تمام‌شدني نبود.
تا بخواهي به مناسبت شعر مي‌خواند. در مجلسي دختر يكي از دوستاني كه با هم بوديم ظاهراً از خارج آمده بود، تاج هم دعوت داشت. دختر‌خانمي كه از خارج آمده و مهماني به مناسبت او بود، اسمش رحمت بود. رحمت براي مرد خيلي رايج است اما براي زن كمتر هست. خواهش كردند كه به مناسبت ايشان شعري بخواند. رحمت، در قطعه و مثنوي به مناسبت رحمت و غفران و مرگ‌و‌مير مي‌آيد اما در غزل شايد تنها همين يك مورد آمده است.

اي از بهشت جزئي و از رحمت آيتي
حق را به روزگار تو با ما عنايتي

و در آن نوار مي‌بينيم كه ارديبهشت اصفهان است، آن خانم خواننده معروف زمان به اصفهان آمده، در آن باغ از تاج خواهش مي‌كند كه: آقاي تاج «به اصفهان رو» را براي من بخوانيد، اين خانم تمام ميدان‌داريها را قبلاً كرده آن شعري كه به قول موسيقيدانها زير چاقش است:

داد حسنت به تو تعليم خودآرايي را
زيب اندام تو كرد اين همه زيبايي را
منحصر شد همه دار و ندارم به جنون
در چه ره صرف كنم اين همه دارايي را

خوانده و از تاج خواهش مي‌كند «به اصفهان رو»ي معروف را بخواند، تاج اين درخواست را اجابت نمي‌كند اما چيزي مي‌خواند كه اين زن خوانندة هنرمند مهمان هزار برابر بيشتر راضي مي‌شود.

اي روي دلكشت مه ارديبهشت من
اي منظر بديع تو باغ بهشت من

ديگر بهتر از اين نمي‌شود. من نمي‌دانم، از خودش هم پرسيدم در كجاي مغز تو اين شعر قرار داشت؟ شعر سعدي باشد، تاج يك عمر شعر سعدي خوانده، شعر حافظ باشد، تاج از اواسط عمرش عاشق حافظ بود. اما شعر غمام همداني كه در آن كلمه اصفهان، دستگاه هم دستگاه اصفهان، ارديبهشت اصفهان و اسم خاصي كه بايد دراين شعر قرار بگيرد!

اي روي دلكشت مه ارديبهشت من... .

موسيقي اگر موسيقي باشد، عبادت است و انسان را به خدا مي‌رساند تمام كتابهاي ادبيات فارسي، آثار منظوم درخشان ادبيات فارسي با حمد خدا شروع مي‌شود جز يك كتاب و آن هم مثنوي مولاناست كه با «بشنو از ني چون حكايت مي‌كند» معلوم مي‌شود ني و موسيقي به جاي حمد و نعت خدا انجام وظيفه مي‌كند. صحبت تاج شد، صحبت تاج است، او حق دارد به گردن ما، حق دوستي.
گفت:

چون حديث روي شمس الدين رسيد
شمس چارم آسمان رو در‌كشيد
واجب آمد چون كه آمد نام او
شرح كردن رمزي از انعام او
اين نفس جان دامنم برتافته است
بوي پيراهان يوسف يافته است
كز براي حق صحبت سالها
باز گو رمزي از آن خوش‌حالها
تا زمين و آسمان خندان شود
عقل و روح و ديد‌ه صدچندان شود

با استاد كسائي قرار داشتم كه به اين مجلس بياييم، بنده قدري زودتر رفتم، فرزند ايشان از يكي از دانشمندان اروپايي اين مطلب را در دو جمله گفت كه: «دانشمندان، بزرگان، هنرمندان را در خاك جست‌وجو نكنيد در قلبها و سينه‌ها آنها را بيابيد.»
و من گفتم: شاعر بزرگ خود ما هم گفته است كه:

بعد از وفات تربت ما در زمين مجوي
در سينه‌هاي مردم عارف مزار ماست

 

» نسخه قابل چاپ     » ارسال صفحه برای دوستان

 

 

Soreie Mehr - Header

تمامی حقوق اين پايگاه متعلق به شرکت سوره مهر می باشد. استفاده از مطالب اين پايگاه با ذکر منبع، مجاز است.

تعداد بازديد از صفحات: 17360944